۱۳۹۷ بهمن ۱۶, سه‌شنبه

روزی که من رهبر شده بودم‏

خبر خیلی کوتاه بود و بسرعت در شبکه‌های مجازی پخش شد وهمه ‏مردم را شوکه کرد.‏
همه‌ی مردم کار و زندگی خود را ول کرده و به رادیو و تلویزیون ‏چشم و گوش سپرده بودند. رادیو و تلویزیون هم چندین میکروفن ‏و دوربین در مجلس خبرگان مستقر کرده و تصاویر و صدای مجلس ‏خبرگان را از همه‌ی شبکه‌های رادیویی و تلویزیونی پخش می‌کرد.‏
خبر را رئیس مجلس خبرگان اعلام کرد: «روح بلند رهبر انقلاب ‏اسلامی به ملکوت اعلی پیوست.» خبرنگار مستقر در مجلس نیز پشت ‏سر هم اعلام می‌کرد: ما منتظر جمع شدن نمایندگان مجلس هستیم تا ‏ببینیم درباره تعیین رهبری جدید چه تصمیماتی اتخاذ خواهند کرد. ‏در این میان گاهگاهی هم خبرهای رسیده از سراسر ایران را ‏می‌خواند.‏
من هم که سی سال بود ترک تماشای تلویزیون جمهوری اسلامی را ‏کرده بودم، محو تماشای آن شده بودم.‏
پس از ساعتی رئیس مجلس گفت: «با کمال تأسف به اطلاع مردم ‏ایران می رسانم که ساعتی پیش رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله ‏خامنه‌ای به لقاءالله پیوست و این مجلس اکنون به‌حسب وظیفه قانونی ‏خود برای تعیین رهبر جدید تشکیل جلسه داده است.‏
رهبر فقید، در زمان حیاتشان اجازه تعیین جانشین رهبر را ندادند و ‏اکنون ما ناچاریم رهبر جدید را تعیین کنیم.‏
در این موقع یکی از نمایندگان برخاست و از آقای رئیس اجازه‌ی ‏صحبت خواست و بدون اینکه منتظر اجازه رئیس بماند گفت: «چون ‏ریاست شما قبلاً به ما تحمیل شده، اجازه دهید که ریاست این جلسه ‏را به رئیس سنی بسپاریم.» بیشتر نمایندگان شروع به دست زدن ‏کرده و به این ترتیب موافقت خود را اعلام کردند. پس از تعیین ‏مسن‌ترین نماینده، بعنوان رئیس جلسه، همان نماینده اجازه صحبت ‏خواست و چون کس دیگری درخواست صحبت کردن نداشت، آن ‏نماینده پشت تریبون رفت و چنین گفت: «سی سال پیش در همین ‏مجلس خبرگان، در حالی که هنوز آخرین جملات وصیت نامه آیت‌الله ‏خمینی به پایان نرسیده بود؛ همان جملاتی که میگفت پس از من ‏هیچ سخن و نوشته ‌و نقل قولی از من را قبول نکنید مگر اینکه صدای ‏ضبط شده و یا نوشته من به تایید کارشناسان صدا و خط رسیده ‏باشد؛ که آقای هاشمی رفسنجانی با نقل یک روایت ساختگی کلاه ‏گشادی بر سر ما گذاشت که طی این سی سال حتی تا پای ما را هم ‏پوشانده است. اکنون که خداوند بر ما منت نهاده و شر آن کلاه را از سر ‏ما کم کرده، بنده پیشنهاد می‌کنم به‌صورت قرعه یک نفر از مردم ‏این کشور را که بالای ۴۰ سال سن داشته و تحصیلات بالای دیپلم ‏داشته باشد برای رهبری انتخاب کنید. بنظر من این فرد هر که باشد، ‏بهتر از رهبر قبلی مملکت را اداره خواهد کرد.»‏
در این موقع اکثریت نمایندگان به عنوان تایید، شروع به دست زدن ‏کردند.‏
نماینده‌ی مزبور ادامه داد: «اگر موافق باشید مسئولیت این قرعه‌کشی را هم به سازمان ثبت احوال که اطلاعات کامپیوتری همه‌ی مردم ‏را دارد، بسپاریم و تا فراهم شدن برنامه قرعه‌کشی برای تنفس به سالن ‏اجتماعات برویم». ‏
با برخاستن نمایندگان، خبرنگار حاضر در جلسه، میکروفن را بدست ‏گرفت و به روال ساعتی پیش خبرهای رسیده را می‌خواند.‏
پس از نیم ساعت، از ثبت احوال خبر آمد که آماده برگزاری مراسم ‏قرعه‌کشی بصورت زنده و آنلاین هستند. همه‌ی نمایندگان در جایگاه ‏خود قرار گرفتند و پس از پنج دقیقه مراسم قرعه‌کشی شروع شد.‏
اولین رقم کد ملی که اعلام شد، دیدم که با اولین رقم کد ملی من برابر ‏است، که البته زیاد تعجب برانگیز نبود چون از هر ده نفر یکی ‏دارای این رقم در ابتدای کد ملی خود است. پس از چند ثانیه دومین، ‏سومین و چهارمین کد ملی هم اعلام شد که با کمال تعجب دیدم آن ‏رقم ها هم با کد ملی من منطبق است. در اینجا باید اقرار کنم که بنده ‏تصمیم داشتم در اولین انتخابات آزاد که در این حکومت و یا پس از ‏فروپاشی آن برگزار بشود، کاندیدا شوم و بهمین جهت هم برنامه‌ای، ‏هرچند نیم‌بند، را برای آن موقع آماده کرده بودم و حالا می‌دیدم که ‏ظاهرا دنیا دارد بر وفق مراد پیش می‌رود. بله، در نهایتِ ناباوری ‏کد ملی و نام من بعنوان نتیجه قرعه‌کشی بر روی مانیتور نقش بست ‏و اعلام شد.‏
رئیس جلسه اعلام کرد: چنان‌چه آقای ایمان علیپور در ایران هستند ‏و صدای ما را می‌شنوند با این شماره (شماره‌ای را اعلام کرد) تماس بگیرند و در اسرع وقت ‏به مجلس تشریف بیاورند.‏
درنگ نکردم و با آن شماره تماس گرفته و گفتم چون در تهران نیستم ‏نمی‌توانم در مجلس حاضر شوم ولی می‌توانم از راه ویدئو کنفرانس با ‏مجلس در ارتباط باشم. رییس از من خواست که خلاصه‌ای از میزان ‏تحصیلات و سوابق کاری خود را بیان کنم که توضیحات لازم را ‏ارائه کردم. سوال شد که آیا برنامه‌ای برای انجام وظایف رهبری دارم ‏که جواب مثبت بود و ادامه دادم برنامه‌هایم را می توانم از راه ویدئو ‏کنفرانس ارائه دهم.‏
پس از برقراری ارتباط ویدئویی و دستور رییس شروع به صحبت ‏کرده و چنین گفتم: ‏
‏«به نام آنکه جان را فکرت آموخت.
با درود به همه هموطنان عزیز و ‏گرامی با هر دین و مذهب و قومیت. درود بر هموطنانی که در ‏سال‌های سیاه گذشته همه‌گونه فشار و سختی را تحمل کردند، و با درود ‏به همه جان‌باختگان راه آزادی و عزت سرزمین‌مان آیران.‏
‏ نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
 عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
از ‏اینکه بعنوان رهبر انتخاب شده‌ام از خداوند منان سپاسگزارم.‏
قبل از هر چیز باید بگویم که بنده خود را یک #رهبرموقت، برای ‏گذر دادن کشورم از یک حکومت خودکامه به یک حکومت واقعاً ‏مردمی، می‌دانم. البته نه از آن موقت‌هایی که سی سال طول می‌کشد.‏
اصول برنامه‌هایی که برای دوران گذار قصد انجامش را دارم به این ‏صورت است که خدمتتان عرض می‌کنم: ‏
‏ اصل اول، قانون اساسی و شکل حکومت: در اولین فرصت سازوکار ‏تعیین کمیسیون بازنگری تغییر قانون اساسی را اعلام خواهم کرد. ‏از نظر من شکل حکومت، جمهوری یا پادشاهی، اهمیتی به مراتب ‏کمتر از محتوای حکومت دارد و محتوای حکومت هم در قانون اساسی ‏متبلور است که باید مبتنی بر آزادی، عدالت و مردم‌سالاری باشد. هیچ ‏قانونی نمی‌تواند و نباید بر این سه اصل محدودیت اعمال کند.‏
یکی از وظایف حکومت آینده ایران، کمک به گروه‌ها و رسانه‌هایی ‏است که در جهت آگاهی بخشی اجتماعی فعالیت می‌کنند.‏
و اما، تمام جلسات کمیسیون بازنگری و تدوین قانون اساسی، بطور ‏مستقیم از شبکه‌های رادیویی و تلویزیونی پخش خواهد شد و ‏همزمان با آن صدا و سیما موظف است جلسات مناظره برای بحث و ‏تبادل نظر درباره موارد مورد بحث در کمیسیون را برگزار نماید. ‏همه‌ی هموطنان و صاحبنظران بدون هیچ قید و شرطی می‌توانند در ‏این مناظرات حضور داشته باشند.‏
پس از تدوین قانون اساسی، تصویب آن طی رفراندومی بعهده ‏هموطنانم خواهد بود. تا تصویب قانون اساسی جدید، قانون اساسی ‏فعلی قابل اجرا خواهد بود با این تفاوت که: ‏
اولاً رهبر موقت در مقابل اختیاراتی که دارد و وظایفی که به عهده‌اش ‏است نه تنها در مقابل مجلس خبرگان، که در برابر تمامی احزاب و ‏گروهها و بطور کلی در برابر تمامی افراد کشور پاسخگو خواهد بود.‏
دوم اینکه؛ تمامی اصولی از قانون اساسی که با اعلامیه جهانی حقوق ‏بشر مغایرت دارد، قابل اجرا نخواهند بود.‏
سوم اینکه؛ تمامی اصولی از قانون اساسی که در انتهای خود عبارت ‏‏«مگر به حکم قانون» و یا مشابه این عبارت را دارند؛ عبارت آخر نادیده گرفته ‏می شود.‏

اصل دوم، دین و مذهب: از این پس در کشور هیچ دین رسمی وجود ‏ندارد و تمامی ادیان و مذاهب توسط مردم کشورمان مورد احترام قرار ‏خواهند گرفت. البته همانگونه که می دانید، دین و مذهب یک انتخاب ‏و عقیده شخصی است که به ارتباط شخص با خداوند متعال مربوط ‏می‌شود و نوع ارتباط نیز در افراد مختلف متفاوت است و به عبارت ‏دیگر، دینِ هیچ دو نفری مانند هم نیست.
مطابق اعلامیه جهانی ‏حقوق بشر، همه افراد در انتخاب دین آزادند و هیچکس را نمی توان به ‏پذیرش دینی مجبور کرد و یا از پذیرش آن منع کرد. ‏
به این ترتیب امیدوارم در حکومت آینده ایران دین از سیاست ‏جدا باشد و هیچ ارگان و کانون دینی و مذهبی حتی یک ریال از ‏خزانه مملکت دریافت نکند. بنظرم، روحانیون مذهبی هم چنانچه ‏علاقمند به گسترش دین و مذهب خود هستند؛ تبلیغ دین را باید بدون ‏دریافت هیچگونه دستمزدی انجام دهند. در این مورد ، شادروان حاج ‏علی منتظری، پدر مرحوم آیت‌الله منتظری الگوی بسیار خوبی برای ‏آنان می‌تواند باشد. آن شادروان، روزها به کار کشاورزی مشغول بود و ‏از این راه امرار معاش می‌کرد و شب ها به هنگام نماز، به پیشنمازی ‏می‌ایستاد و پس از نماز بر روی صندلی، مردم را موعظه می‌کرد و ‏احکام دینی را برایشان بیان می‌نمود.‏
اصل سوم، آزادی: تمام زندانیان سیاسی و همه آنانی که به جرم واهی ‏توهین به مقدسات و تشویش اذهان عمومی و غیره زندانی شده‌اند ‏باید بلااستثنا آزاد شده و از آنها اعاده حیثیت شود. در دوره رهبری ‏موقت، آزادی بیان بدون هیچ قید و شرطی وجود خواهد داشت و ‏امیدوارم یکی از اصول مهم قانون اساسی آینده هم این موضوع باشد. خط قرمز ‏آزادی بیان، اهانت و ناسزاگویی به اشخاص است که البته اهانت و ‏ناسزاگویی، در فرهنگ اصیل ایرانی وجود ندارد و از اخلاق انسانی ‏نیز به دور است.‏
‏ در اینجا لازم است توضیح دهم که بعضی‌ها ممکن است نقد و سوال ‏از موضوعی را که خود مقدس می‌دانند، بعنوان اهانت تلقی کنند؛ اما ‏ناگفته واضح است؛ همانطور که فیلسوف بزرگ، نیچه، بیان داشته: «هیچ چیز و هیچکس آنقدر مقدس نیست که نتوان آن را مورد ‏نقد و بررسی قرار داد. از این پس در کشور تنها چیزی که مقدس ‏است، کرامت انسانی است که نباید خدشه‌دار شود. از همه‌ی هموطنانم ‏عاجزانه تقاضا دارم این موضوع را سرلوحه زندگی خود قرار دهند.‏
اصل چهارم، سیاست خارجی: ضمن اعلام دوستی و داشتن روابط سیاسی ‏عادلانه با همسایگان و همه کشورهای جهان، از این پس هیچکس و ‏هیچ ارگانی حق ندارد حتی یک ریال از اموال و سرمایه کشور را ‏به کشورهای دیگر بذل و بخشش کند. در دنیا، وام‌دار هیچ کس و ‏هیچ کشوری نیستیم.‏
اصل پنجم، عدالت و برابری: همه درآمدها و بودجه کشور باید بطور ‏عادلانه صرف تامین رفاه و امنیت مردم ایران شود. بجای مساوات روی موضوع ‏عدالت تاکید می‌کنم، زیرا معتقدم که بجای توزیع ‏مساوی امکانات بین همه افراد، باید امکانات بطور عادلانه، یعنی به ‏هر کس به اندازه نیازش، بین افراد توزیع گردد. مسئول توزیع ‏عادلانه هم باید خود مردم باشند، بدین معنی که مردم با نصب‌العین ‏قرار دادن کرامت انسانی، امکانات را بین خود توزیع نمایند. ‏برخلاف سال‌های پیش که عده‌ای خاص بر سر #سفره_انقلاب نشسته ‏بودند، از این پس همه‌ی هموطنانم باید بر سر سفره امکانات بنشینند، ‏سفره‌ای که خودشان در گستردن آن نقش دارند.‏
اصل ششم، دادگستری: معتقدم قوه قضائیه یا دادگستری باید زیر ‏نظر دیوانعالی دادگستری، که از تعدادی قاضی با سابقه و خوشنام ‏تشکیل می‌شود، اداره شود.‏
همه‌ی کسانی که در گذشته مرتکب خطا و جرایم کوچکی شده‌اند و ‏اکنون ابراز پشیمانی کرده و سعی در جبران خطاهای خود دارند، ‏مشمول عفو عمومی می‌شوند. برعکس کسانی که در گذشته بهر شکل و ‏عنوان باعث قتل و غارت و حیف و میل اموال عمومی شده‌اند، باید در دادگاه‌های ‏عادلانه محاکمه و مجازات شوند. اموالی از کشور را که به ناحق تصرف ‏کرده‌اند باید به خزانه کشور باز گردد و برای هدر دادن اموال عمومی ‏باید مورد مجازات عادلانه قرار گیرند.‏
بنظرم در قانون اساسی آینده، باید لغو مجازات اعدام مد نظر قرار ‏گیرد. زیرا معتقدم، جانی را خداوند به بنده‌اش عطا کرده، هیچکس ‏حق ندارد آن را بگیرد...» ‏

می‌خواستم سخنرانی خود را ادامه دهم که ناگهان از بیرون خانه سر و ‏صدای زیادی به گوش رسید. ظاهرا عده‌ای تلاش می‌کردند به زور ‏وارد خانه شوند. بالاخره در را شکسته و وارد خانه شدند. همه‌ی آن‌ها ‏اسلحه به دست داشتند. یکی از آن میان فریاد زد: «خفه شو! ای خائن ‏مزدور بیگانه! بزودی داغ رهبر شدن را به دلت خواهیم گذاشت.»‏
قبل از اینکه به طرفم شلیک کنند فریاد زدم: «من یک جان دارم و ‏آن را هم در راه میهنم بر سر دست گرفته‌ام. پاینده باد ایران.»‏
صدای همسرم را شنیدم که می‌گفت: «پاشو عزیزم! بیدارشو! چرا ‏اینقدر فریاد می‌زنی؟ خواب بدی دیدی؟ در خواب، خطری دخترمان ایران را ‏تهدید می‌کرد؟»‏
وقتی بیدار شدم، صبح روز دوشنبه، هشتم بهمن ۱۳۹۷ بود.‏

۱۳۹۷ مرداد ۳۱, چهارشنبه

قصه‌ی ابراهیم و پسرانش

و ریشه اختلافات اعراب و بنی اسرائیل


در حدود 4000 سال پیش در شهر اورِ کلدانیان‌ پسری بدنیا آمد که اسمش را ابراهیم گذاشتند.

ابراهيم هنوز متولد نشده بود كه پدرش از دنيا رفت و عمويش آزر سرپرستيش را بعهده گرفت.
آزر بت‌تراش بود و از برادرزاده‌اش، از همان کودکی، برای حمل بتها و تحویل به خریداران، بیگاری می‌کشید.
ابراهیم از این قضیه خیلی دلخور بود و از آنطرف چون بعضی از بتها بزرگ بودند و سنگین، ابراهیم زورش نمی‌رسید آنها را بر دوش گرفته و جابجا کند. فکر کرد بهتر است طنابی دور گردن بتها ببندد و آنها روی زمین بکشد.
خریداران بتها، که این بی‌احترامی به بتهایشان را می‌دیدند، شکایت به آزر بردند و او هم ابراهیم را تنبیه کرد و مجبورش کرد که بتها را بر روی دوش حمل کند.

این قضیه خیلی برای ابراهیم گران آمد و او که بچه باهوشی بود پیش خودش فکر کرد که چرا مردم بتی را که خود تراشیده‌اند، میپرستند؟ ولی خب چه می‌باید کرد؟ بچه بود و تحت سرپرستی یک آدم خودخواه.

بعدها کمی که بزرگتر شد، فکر کرد که بهتر است خودش را بعنوان پیامبری که از طرف خدای نادیده برگزیده شده بمردم معرفی کند و با این خدای بزرگِ نادیده، هم پوز بتها را بزند هم پوز عمو را.
اما با مخالف عمو و مردم و پادشاه (نمرود) با این خدای نادیده، مجبور شد شیوه‌ی دیگری برای مبارزه با بتها پیش بگیرد.

یک روز که مردم شهر برای انجام مراسمی به خارج از شهر رفته بودند، ابراهیم بیماری را بهانه کرد و در شهر ماند، وارد بتخانه شد و با تبر همه‌ی بت ها را شکست و تبر را بر دوش بت بزرگ گذاشته و خارج شد.
مردم که به شهر برگشته و بتها را شکسته دیدند، خبر به نمرود دادند و مابقی قضایا را همگان خوب دانند...
باری ابراهیم را به آتش افکندند و باز همگان دانند که آتش بر ابراهیم سرد شد؛ چگونه؟ ما هم نمی‌دانیم. ولی همینقدر می‌فهمیم که نمرودیان و مردمانی که شاهد آن قضایا بودند باید خیلی نفهم بوده باشند که با دیدن این صحنه باز هم به خدای ابراهیم ایمان نیاورده‌اند.

اما درباره سرد شدن آتش روایت داریم که ابراهیم در اثر گرما شروع کرد شُر شُر عرق ریختن و همین عرقها باعث خاموش شدن آتش شده. بعضیها هم معتقدند ابراهیم خودش را خیس کرده و باعث شده در آتش نسوزد. البته روایتهایی هم داریم که می‌گویند در آن زمانها هم «دولتی در سایه» وجود داشته که با نمرود مخالف بوده و پنهانی چوب لای چرخ نمرودیان میگذاشته و کاری کرده که آتش خاموش بشود.

بهرحال بعد از این قضیه، نمرود، ابراهیم را از سرزمین‌ تحت‌ نفوذش  (کلدانى‌ها) بیرون کرد و او مجبور شد به‌ منطقه‌ تحت‌ سیطره‌ کنعانى‌ها (احتمالا شام) که‌ سرزمینی‌ مقدس‌ بود برود که مؤمنان اسم این کار را گذاشتند هجرت‌.

ابراهيم در 36 سالگي در بابل با ساره ازدواج كرد. درمورد اصل و نصب ساره هم روایات مختلف است؛ بعضیها می‌گویند دختر فرمانروای‌ حرّان‌ بوده، بعضی دیگر او را برادرزاده ابراهیم‌، یا دختر عموی‌ او، و یا دختر عموزاده او می‌دانند ولی همگی معتقدند که ساره زنی متمول بوده و گله فراوان و زمین‌هاى بسیار خوبى داشته است.
این دو مدتی را بخوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند ولی شوق فرزندداشتنِ ابراهیم روز بروز بیشتر می‌شد. تا اینکه بالاخره کاسه‌ی صبرش لبریز شد و از آنجا که در خانواده مردسالار و بخصوص پیامبران، همه نواقص و مشکلات را از ناحیه‌ی زن می‌دانند؛ بنا کرد نق زدن به جان ساره که من دارم پیر می‌شوم و می‌ترسم که پیامبری بعد از من قطع بشه. (آخر پیامبری هم مثل پادشاهی یک امر موروثی‌ست و از پدر به پسر به ارث می‌رسد و اگر پیامبر اسلام هم پسر داشت، مطمئناً خاتم‌الانبیا نمی‌شد)
ساره هم که از دست نق زدن‌های ابراهیم بتنگ آمده بود و از طرفی فکر می‌کرد اشکال کار از بچه‌دار نشدن ابراهیم است؛ هاجر، کنیزی که حاکم مصر به او بخشیده بود را به ابراهیم بخشید و گفت با او ازدواج کن تا برایت بچه بیاورد. (جریان کنیزبخشی حاکم مصر هم قصه‌ای جالب دارد که نقل آن را به فرصتی دیگر وامی‌گذارم).
ابراهیم که از خدا «دو چشم بینا» می‌خواست این اولی را سفت چسبید و با هاجر ازدواج کرد. چند وقتی از ازدواجشان نگذشته بود که هاجر خبر بارداری خود را به ابراهیم داد. ابراهیم خوشحال شد ولی چون آن روزها سونوگرافی نبود و او نمی‌دانست بچه پسر است یا دختر، خوشحالی خود را بروز نداد.

وقتی هاجر یک پسر کاکل‌زری وضع حمل کرد و اسمش را گذاشتند اسماعیل؛ اوضاع و احوال ابراهیم دیدنی شده بود: از یک طرف بخاطر پسردار شدن در عرش اعلا سیر می‌کرد و از طرفی ساره بدلیل حسادت و اینکه ابراهیم از یک کنیز پسردار شده، زندگی را بر ابراهیم جهنم کرده بود. بعضیها می‌گویند ابراهیم‌ ۸۶ ساله‌ بود که‌ اسماعیل‌ ولادت‌ یافت‌. ساره مرتب به پیرمرد غر میزد و از او می‌خواست تا هاجر و اسماعیل را از جلوی چشمانش دور کند.
تا اینکه بالاخره طبق معمول سیره پیامبران، از طرف خدا به ابراهیم وحى شد که هاجر و اسماعیل را با خود به بیابان بی آب و علف «مکه» ببرد (درست مانند وحی‌هایی که در مورد زنان به پیامبر اسلام می‌شد و بقول عایشه در اینگونه موارد، الله کار راه انداز محمد می‌شد). در آن موقع مکه، هنوز مکه نشده بود. قرار بود بعدها خداوند به ابراهیم دستور دهد در آنجا خانه‌ای برایش بسازد.

ابراهیم آن دو را برد و در یک سرزمین خالى از سکنه و به دور از آب و آبادانى رها کرد و برگشت. هاجر چندین بار به دنبال او رفت تا بلکه دلش را به رحم آورد. امًا وى همچنان براه خود ادامه مى‌داد. (خیلی غم‌انگیزه! نه؟ ولی باور کنید بسیاری از جملات این قصه، منجمله همین جملات آخری را بنده عیناً از سایت‌های تبیان، ویکی فقه، دانشنامه اسلامی، بیتوته و داستانهای قرآنی کپی/پیست کرده‌ام).

هاجر مدتى را با خوردن غذا و نوشیدن آبى که ابراهیم باقى گذاشته بود سپرى نمود؛‌ تا این که آب و غذاى آن‌ها تمام شد . اندک اندک تشنگى بر او و اسماعیل عارض شد... قصه کوتاه کنم؛ بقیه ماجرا، از جمله سعی صفا و مروه‌ی هاجر و جوشیدن چشمه زمزم زیر پای اسماعیل را همگان دانند.

مدت‌ها، ابراهیم گاه و بیگاه و پنهان از ساره  به دیدار هاجر و اسماعیل  مى‌رفت. تا اینکه ساره از این سرزدن‌ها آگاه شد و به ابراهیم دستور کشتن اسماعیل را داد. ابراهیم ابتدا زیر بار نمی‌رفت، اما چه می‌توانست بکند؟ حرف زن متمولش را که نمی‌توانست زمین بیاندازد. بهمین دلیل یک شب در عالم خواب مشاهده نمود که خداوند به او فرمان مى‌دهد که فرزند خود را ذبح نماید. برای ابراهیم عجیب بود که می‌دید صدای خداوند خیلی شبیه صدای ساره است.

ابراهیم وقتی دید سنبه خیلی پر زور است، فرزند خود را به رو انداخت تا از پشت سر او را ببُرّد، چاقو را برگردن او کشید، ولى مهر پدری مانع از فشار بر روی چاقو می‌شد و چاقو نمی‌بُرید. فکر کرد چاقو کند شده. چند بار آن را تیز کرد و نتیجه‌ای نگرفت. اینجا بود که مجدداً وحی الهی برایش کارساز شد و باقی ماجرا...

 پس از این ماجرا، ساره که می‌دید حریف وحی‌های خدای ابراهیم نمی‌شود، نمی‌دانم چه چاره‌ای اندیشید که پس از مدتی باردار شد. پس از 9 ماه او هم پسر کاکل‌زری دیگر برای ابراهیم آورد که اسمش را اسحاق گذاشتند.

بدین ترتیب‌، ابراهیم به چیزی بیشتر از آرزویش که ادامه پیامبری توسط فرزندش باشد رسید و جد بزرگ دو قوم شد و برای هر قوم یک پیغمبر؛ نیای‌ بزرگ‌ عرب‌ از طریق‌ پسرش‌ اسماعیل، و نیای‌ بزرگ‌ بنی‌ اسرائیل از طریق‌ پسر دیگرش‌ اسحاق.


۱۳۹۷ خرداد ۱۴, دوشنبه

استاد اعظم و حقوق بشر اسلامی

بنا به پیشنهاد یکی از اساتید بزرگ رشته علوم انسانی در یکی از دانشگاه‌ها، قرار شد درس جدیدی بنام «حقوق بشر اسلامی» گنجانده شود. این استاد، خود خبره در این موضوع بود و هیچکس در این رشته، مطالعات و تحقیقات استاد را نداشت و لذا داوطلبان می‌بایست بعنوان دانشجو در کلاس درس از استاد تلمذ می‌کردند.
جالب اینکه، استاد هیچ کتابی در این زمینه تدوین نکرده بود و (البته تلویحاً) تدوین و نشر کتاب درباره این موضوع را به دانشجویانش واگذار کرده بود که پس از حضور در کلاس درس او و یادداشت‌برداری از گفته‌هایش، کتاب‌ لازم در این زمینه را تدوین و چاپ کنند.
دانشجویانِ نه چندان زیادی در کلاس درس او حاضر می‌شدند. علت محدود بودن دانشجویان، یکی این بود که بسیاری از دانشجویان سواد یادداشت‌برداری نداشتند و از آن مهمتر اینکه بسیاری از دانشجویان به موضوع درس علاقه‌ای نداشتند.
با این حال همان تعداد اندکِ دانشجویان با علاقه به سخنان استاد اعظم گوش فرا داده و از چکیده‌ی سخنان او یادداشت‌برداری ‌کرده و حتی برخی به‌روش تندنویسی سعی می‌کردند تمامی سخنان او را ثبت نمایند.
روزها گذشت و ترم تحصیلی تمام شد. در آخرین روزِ کلاس، استاد به دانشجویان گفت: «تاکنون آنچه درباره این درس لازم بود برای شما بیان کردم و هیچ مطلب ناگفته‌ای درباره‌ی این موضوع وجود ندارد[1]. اگر کسانی از قول من موضوعی را در رابطه با این درس مطرح کردند؛ چنانچه با مطالب گفته شده در کلاس مغایرت داشت، آن را نپذیرفته و جزو مطالب درس قرار ندهید»[2].
چند روزی از پایان ترم نگذشته بود که استاد اعظم فوت کرد. چند تن از اساتید که مدعی جانشینی استاد اعظم بر کرسی «حقوق بشر اسلامی» بودند توافق کردند که به‌نوبت این کرسی را در اختیار گیرند. ترم دوم شروع شده بود و استاد اول که خود در ترم پیش دانشجوی استاد اعظم بود و هیچ یادداشتی از گفته‌های او نداشت، توانست با ارائه مطالبی که شفاهاً از ترم قبل فرا گرفته بود، ترم را به پایان برساند.
پس از او، استاد دوم نیز چنین کرد تا نوبت به استاد سوم رسید. در زمان استاد سوم، تعدادی از دانشجویان اولین ترم، که از محضر استاد اعظم مستفیذ شده و یادداشت‌هایی از درس مزبور را در اختیار داشتند، مأمور جمع‌آوری و تدوین کتابی بر اساس یادداشت‌های موجود شدند. پس از تدوین کتاب جامع «حقوق بشر اسلامی»، دستور داده شد تا همه‌ی یادداشت‌ها و نوشته‌های قبلی امحاء شوند و فقط همان کتاب منبع تدریس این درس باشد[3].
به مرورِ زمان مشخص شد که کتاب، دارای مطالبی گنگ و مبهم و بعضاً بظاهر متناقض است. این در حالی بود که تعداد مدعیان متخصص این درس متداوماً رو به افزایش بود. به همین جهت، این مدعیان، شروع به نوشتن تفاسیری بر مطالب کتاب کرده و مستند تفاسیر خود را هم از طریق چند واسطه، گفته‌های استاد اعظم ذکر می‌کردند.
کار تدوین و نشر این تفسیرها به جایی رسید که تعداد کتاب‌های تفسیر به چندین صدبرابر کتاب اصلی رسید و تمامی این کتاب‌ها پر بود از مطالبی که نه‌تنها کمکی به تفسیر کتاب اصلی نمی‌کرد، بلکه سرشار از مطالب موهوم و غیرعقلی و متناقض بودند[4].

این بود خلاصه‌ای از سرگذشت اسلام، قرآن، روایات و تفاسیر.
علیم

[1] - مائده - 3
[2] - توضیح‌المسائل شجاع‌الدین شفا صص 85-86
[3] - http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa5375
[4] - برای نمونه ر.ک. ترجمة الميزان ج:  18صص 15-18

۱۳۹۶ دی ۲۰, چهارشنبه

😜 شورای گذار



یکی از فعالان سیاسی ایران (آقای محمد نوریزاد) در مصاحبه با برنامه‌ی صفحه‌ی آخرِ صدای آمریکا، در رابطه با مشکلات تشکیل کمیته‌ یا شورای گذار از این موضوع گله‌مند بود که در تلاش برای گردهم آوردن فعالان سیاسی برای تشکیل چنین کمیته‌ای، با هر که صحبت کرده از ترس برملا شدن اسمش نزد حکومت؛ از این کار طفره رفته است. (برنامه ویژه/ صفحه آخر ۵ ژانویه ۲۰۱۸: ویژهِ اعتراضات سراسری در ایران)

در پاسخ به ایشان می‌نویسم:

بنظر بنده ضرورتی برای علنی کردن اعضای «کمیته‌ی گذار» یا «کمیته‌ی پیگیری مطالبات مردم» و یا هر کمیته‌ی دیگر، ضرورتی ندارد. مگر در شورش 57 که خمینی شورای باصطلاح انقلاب را تشکیل داد، اعضای آن را هم به مردم معرفی کرد؟

در پست قبلی هم نوشتم که «بنظرم وظیفه‌ی روشنفکران در این مقطع زمانی باید تشکیل شورای گذارِ پیشنهادشده توسط آقای محمد مهدوی‌فر بوده و در راس برنامه‌هایش تدوین «منشور همبستگی مردم ایران» قرار داشته باشد.
متن این منشور می‌تواند توسط مثلاً جنابعالی تدوینِ اولیه شده و برای تمامی کسانی که فکر می‌کنید برای عضویت در این کمیته مناسبند فرستاده شود. نظرات تمامی اعضا اخذ و در تدوین نهایی منشور مد نظر قرار گیرد. متن نهایی توسط یکی از اعضا (مثلاً جنابعالی) بعنوان سخنگوی کمیته با ذکر تعداد نفرات کمیته، منتشر شده و به اطلاع تمامی مردم برسد.

برخی از بندهای #منشورهمبستگی می‌تواند اینچنین باشد:

1)       تمامی مردم ایران، مطابق اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر، صرفنظر از دین، مذهب و ملیت با هم برابرند و هیچکس بر دیگری برتری ندارد (بدون هیچ اما و اگری).
2)       فعاليت مطبوعات و رسانه‌هاي عمومي آزاد است (بدون هیچ اما و اگری) و هر رسانه‌اي حق دارد عملكرد هريك از اركان حكومت و یا نهادهای غیرحکومتی را نقد و بررسي كند. به تخلفات رسانه‌ها تنها در دادگاه‌هاي خاص رسانه‌ها و با حضور هيئت منصفه‌اي متشكل از نمايندگان افكار عمومي رسيدگي مي‌شود.
3)       فعاليت احزاب كاملاً آزاد است و محبوبيت هر حزب نيز توسط مردم (در انتخابات‌هاي برگزار شده و تعداد نفراتي كه از هر حزب انتخاب مي‌شوند) تعيين خواهد شد.
4)       هرکس در انتخاب دین آزاد است و مطابق اعلامیه جهانی حقوق بشر هیچکس را نمی‌شود به داشتن دین اجبار کرد و یا از داشتن آن نهی کرد. کودکان تا رسیدن به سن قانونی و انتخاب آزادانه‌ی دین‌شان، نمی‌توانند دین داشته باشند؛ تا از کودکی ناخواسته درگیر ترس و وحشت ناشی از دین و مذهب نشوند.
5)       از آنجا که دین یک باور شخصی است که از فردی به فرد دیگر تغییر می‌کند؛ در حکومت آینده، هیچ دین و مذهبی بعنوان دین رسمی کشور تعیین نخواهد شد.
6)       رئيس قوه قضائيه توسط شوراي عالي قضايي كه متشكل از قاضي‌هاي با سابقه و خوشنام است، به اين سمت منصوب مي‌شود.
7)       ....

ايمان عليپور (عليم)

20/10/1396

۱۳۹۶ دی ۱۳, چهارشنبه

😜 وظیفه‌ی روشنفکران در قبال #تظاهرات_سراسری



در حالی که #تظاهرات_سراسری مردم ایران وارد هشتمین روز خود می‌شود، روشنفکران جامعه ما هنوز بیدار نشده و یا تنها با مردم همصدایی کرده و اخبار تظاهرات را پوشش می‌دهند. بیم آن می‌رود که سرنوشتی مانند شورش 57 در انتظار سرنوشت این تظاهرات باشد.

بنظرم وظیفه‌ی روشنفکران در این مقطع زمانی باید این‌ها باشد:
1. پیشنهاد آقای محمد مهدوی‌فر به رهبر مبنی بر تشکیل شورای گذار، باید بدون دستور و دخالت خامنه‌ای و تنها توسط کسانی که دغدغه‌ی فردای ایران را دارند، تشکیل شود؛ بدون حضور افرادی چون محمد خاتمی (که نشان دادند تنها چیزی که در سر ندارند همانا دغدغه‌ی فردای ایران است).
2. وظیفه‌ی این شورا باید تدوین منشور همبستگی ملت ایران باشد. این منشور شامل مواردی است که پایه و اساس تدوین (و یا اصلاح) قانون اساسی ایران، صرفنظر از شکل آینده حکومت ایران را تشکیل می‌دهد. بند بند این منشور باید به شعارهای مردم در #تظاهرات_سراسری تسری یابد، شعارهایی از قبیل:
هم سنی هم شیعه،
بهایی و زردشتی،
مسیحی و یهودی ،
همه برابر هستیم،
همه ایرانی هستیم.

توجه شما را به نوشته‌هایی در لینک‌های زیر جلب می‌کنم:

http://namadmali.blogspot.com/2012/09/blog-post_5277.html

namadmali.blogspot.com/2012/11/blog-post.html

http://namadmali.blogspot.com/2017/01/blog-post.html

ایمان علی‌پور (علیم)

13/10/1396

۱۳۹۶ مهر ۱۵, شنبه

اصلاحات در عربستان

مردم ایران در حالی به اصلاحات در عربستان به دیده ناباورانه می‌نگرند که گویا فراموش کرده‌اند محمدرضا شاه در 55 سال پیش اصلاحاتی به‌مراتب بزرگتر از اصلاحات عربستان را انجام داد.
البته این بدان معنی نیست که عرب‌ها نیم قرن از ایران عقب‌تر هستند و یا محمدرضا شاه نیم‌قرن از عرب‌ها جلوتر بود. آن کار محمدرضا شاه اشتباه بود و این کار عرب‌ها به‌موقع؛ تنها به یک دلیل:

هم اصلاحات محمدرضا شاه و هم اصلاحات عرب‌ها خلاف نص صریح اسلام و قرآن بوده و است!

(( برای پی بردن به ارزش اجتماعی زن در اسلام، کافی‌ست نگاهی به قرآن و بخصوص روایات نقل شده از پیامبر و ائمه اطهار بیاندازیم:

«مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، بخاطر برتریهایی که خداوند (از نظر نظام اجتماع) برای بعضی نسبت به بعضی دیگر قرار داده است...  (سوره نسا_ ایه ۳۴)»

«زنان شما كشتزار شما هستند پس بهر نحو [هر گونه و هر زمان] كه مي خواهيد به كشتزار خود وارد شويد. ( بقره 223)»

«یکبار پیامبر به مصلی میرفت که نماز عید فطر را بخواند، او از کنار زنی رد شد و گفت «ای زنان! صدقه بدهید، چرا که من دیده ام اکثر کسانی که دچار آتش جهنم هستند از شما (زنان) بودند.» (صحیح بخاری پوشینه 1, کتاب 6, شماره 301)»

بیشتر ببینید در اینجا >>  https://t.me/koroshfarahani/12262

«در کتب مسلمین روایات صحیح متعددی هست بر اینکه زن ناقص العقل هست به عنوان نمونه در خطبه ۸۰ نهج‌البلاغه امام علی گفته زن ناقص العقل است.»

بیشتر ببینید در اینجا >>  https://t.me/AtheistsChannel/8906

« بهترین زنان آن است که رویش خوبتر و مهرش کمتر است (نهج‌الفصاحه حدیث شماره 356)
 محکمترین سلاح شیطان زنانند. (نهج‌الفصاحه حدیث شماره 970)
زنان را بى لباس بگذارید تا در خانه بمانند. (نهج‌الفصاحه حدیث شماره 343 )
هر زنى که بدون اجازه شوهر از خانه خود بیرون رود مورد خشم خداست تا بخانه بر گردد (نهج‌الفصاحه حدیث شماره 1020)»

بیشتر ببینید در اینجا >>  https://t.me/koroshfarahani/10935 ))

ولی محمدرضا شاه این اصلاحات را زمانی انجام داد که از قدرت آخوندهای مرتجع و مفتخور در نگهداشتن مردم در فضای 1400 سال پیش غافل مانده بود و نمی‌دانست که مردمِ کشورش تحت رهبری آخوندها، تمایلی به دست‌کشیدن از الگوهای حقنه شده توسط آنان نداشتند؛  در حالی که امروزه عرب‌ها قبل از انجام اصلاحات، تمامی مفتی‌ها و آخوندهای مفتخورشان را جیره‌خوار دولت کرده‌اند.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲, شنبه

انواع تروریسم


برخی از آقایان ایراد می‌کنند:

«با اینکه بسیاری از تروریست‌ها (بخصوص عوامل حادثه 11 سپتامبر) اهل عربستان سعودی هستند و یا عامل ترور اخیر در موزه لوور اهل مصر است؛ چگونه است که آمریکا ورود اتباع این کشورها را ممنوع نکرده است»

در جواب این عده باید گفت:

برای اینکه این تروریست‌ها را دولت‌هایشان حمایت نمی‌کنند، ولی در ۳۱/ارديبهشت/۱۳۸۹دیدیم که علي‌ وكيلي‌راد  يكي از سه قاتل دكتر بختيار پس از آزادي از زندان فرانسه و بازگشت به ایران مورد استقبال گرم معاون وزير خارجه و نماينده مجلس قرار گرفت. ایشان با سلام و صلوات و دسته‌گل مورد استقبال نمایندگان حکومت اسلامی و عوامل حکومت قرار گرفت؛ همان‌هایی که بدون توجه به عواقب کارشان از دیوار سفارت‌خانه‌ها بالا می‌روند و پشت تریبون‌ها از نابودی اسراییل دم می‌زنند و یا بر روی موشک‌هایشان به زبان عبری می‌نویسند: «اسراییل باید از میان برود».

برای اطلاعات بیشتر در مورد پشتیبانی حکومت ایران از تروریست‌ها به اینجا مراجعه کنید (خوشبختانه فیلتر نیست که بعضی‌ها از ورود به آن اکراه کنند): 👇👇


2 اردیبهشت 1396